مولانا محمد بن احمد بيغمى
30
داراب نامه ( فارسى )
داشتند ، صف بر آراستند . در پاى كوهى بود ، قادر شاه حكم كرد كه آن پانصد مرد صف بر آراستند . اول كسى كه عزم ميدان كرد فيروز شاه بود . بر آن مركب گلگون سوار و آنچه پوشيده بود جمله زراندود بود . قادر شاه گفت : اين چه كس است كه بر نيكو مركبى سوارست و آنچه او پوشيده است لايق شاهزادگانست ؟ گفتند : ازين دو سوار كه ما را شكستند يكى اينست . قادر شاه گفت : اگر بيكبار حمله مىكنيم ، تا ايشانرا بقتل آوردن ، خيلى از جوانان ما نيز بقتل خواهند آمدن . ما را مرد مبارز پهلوان مىبايد كه در ميدان رود و اين سوار را بضرب دست بگيرد كه باقى را آسانست . مؤلف داستان چنين روايت مىكند كه : جوانى بود تكينتاش نام ، عزم ميدان كرد و گفت : من بروم و اين سوار را بضرب دست بگيرم و يا سرش را بيارم . قادر شاه گفت : كار تست . تكينتاش آهنگ ميدان كرد و يك نعره بر فيروز شاه زد ، كه : اى هيچكس ! خون پنجاه جوان بر گردن تو داريم ، جان كجا برى كه اجل تو رسيده است ! كه تكينتاش در ميدانت آمده است ! اين بگفت و بضرب تيغ حمله كرد . فيروز شاه سپر در سر آورد و آن ضرب از دست تكينتاش بگرفت . آمد كه بگذرد ، شاهزاده يك ضرب تيغى بر ميانش زد كه تكينتاش را بيك ضرب تيغ با زره و جوشن ، آنچه پوشيده بود ، چون خيار به دو نيمه كرد . قادر شاه چون آن ضرب بديد بر خود بلرزيد . گفت : عظيم ضربى زد تكينتاش را ! عجب سواريست ! راوى گويد كه تكينتاش را برادر [ ى ] بود قلتاش نام ، چون برادر خود را بدان نوع كشته ديد ، آتش در جانش شعله زد . مركب در ميدان جهانيد . فيروز شاه را دشنام ميداد . فيروز شاه در غضب رفت و مركب درو جهانيد ، يك ضرب نيزه بر دهنش زد كه از قفاى سرش بدر كرد . ديگرى هم آمد ، كشته شد . تا هفت كس در ميدان رفتند ، جمله كشته شدند . يكى با قادر شاه گفت كه اگر حريف اينست كه در ميدان جولان مىكند ، اگر جملهء اين سپاه يك يك در ميدان روند ، جمله بقتل آيند . قادر شاه گفت : چون كنيم ؟ گفتند : تدبير آنست كه بيكبار حمله كنيم ، باشد